p2
چند ساعت خوابیدی. هوای اتاق نیمهتاریک بود و صدای پاهای آروم اعضا گاهی از بیرون شنیده میشد. وقتی چشمهات رو باز کردی، اولین چیزی که دیدی کوکی بود که با یه پتوی کوچولو روی صندلی خوابش برده بود.
به محض تکون خوردنت، وی از کنار در سرشو آورد داخل: «اوه… بیدار شدی؟»
گفتنش مثل این بود که کل خوابگاه خبردار شد.
جیمین اولین کسی بود که دوید داخل: «موچی کوچولو… حالت بهتره؟»
قبل از اینکه جواب بدی، پیشونیتو لمس کرد: «خب خدا رو شکر، تب کمتر شده.»
جیهوپ با سینی سوپ وارد شد: «من آشپزخانهی خوابگاه رو نابود کردم تا اینو درست کنم، لطف کن بخور حداقل.»
_ «ممنون…»
شوگا با یه پتو روی دوشش اومد: «اگه نخوری، مجبوریم دوباره آمپول بزنیم.»
بعد با لبخند آرومی اضافه کرد: «شوخی کردم… ولی جدی بخور.»
کوکی از خواب پرید: «چی؟ چی شد؟ کی صدا کرد؟… اوه! بیداری!»
تو خندیدی، همونقدر کوچیک که گلوت اذیت نشه.
جین با یه لیوان آب گرم نزدیکت شد: «لبهات خشکه. اینو بخور، بعدش سوپ.»
نامجون هم آروم نشست لبهی تخت: «بهتر شدی؟»
بعد با لحن شوخیطور: «حداقل الان بدون گریه داری جواب میدی.»
تو لپات داغ شد: «اِ… خب… اونجا ترسیدم…»
جیمین: «بیا اینجا ببینم…»
یه بالش پشتت گذاشت که بهتر بشینی.
سوپ رو خوردی. کمکم رنگ به صورتت برگشت.
کوکی مثل یه گزارشگر رسمی گفت: «هیونگها! بیمار امروز به میزان ۶۰٪ بهبود یافته!»
شوگا: «۵۵٪ نهایتاً.»
جیهوپ: «من میگم ۶۵٪ چون سوپ منو خورد.»
جیمین با لبخند: «۵۰٪، چون هنوز صداش نازک و مریضه.»
تو: «آخه چرا درصد میدین…»
جین خندید: «چون دوست داریم مطمئن شیم خوب شدی.»
نامجون بلند شد: «وقت داروهای شبشه.»
تو: «نــــه…»
وی آرام شونهتو فشار داد: «فقط داروست، نه آمپول. قول میدم.»
تو بعد از کمی غر زدن بالاخره خوردی.
جین پتو رو رویت مرتب کرد: «حالا باید یکم بیشتر بخوابی.»
ولی قبل از اینکه بخوابی، جیهوپ موبایلشو بالا گرفت: «باید یه فیلم هم بذاریم. یه چیزی آروم…»
کوکی گفت: «من انتخاب میکنم!»
نامجون: «نه. تو اگه انتخاب کنی یا انیمهست یا اکشنی که حال بیمار رو بدتر میکنه.»
وی کاناپه رو مرتب کرد و گفت: «خودتون دعوا نکنین. یه انیمیشن آروم انتخاب میکنیم تا بخوابه.»
تو بین لبخند و خستگی گفتی: «همهتون خیلی سروصدایی…»
جین آروم دستتو گرفت: «باشه، قول میدیم آروم باشیم… تا بخوابی.»
همه آهستهتر شدن.
نامجون چراغ رو کم کرد.
شوگا کنار پنجره نشست تا مراقب باشه سرت گرم نشه.
جیمین موهات رو کنار زد و گفت: «اگه نیمهشب احساس بدی داشتی، صدام کن.»
جیهوپ زیرلب: «اصلاً اجازه نمیدیم اذیت شی.»
کوکی پتو رو تا چونهت بالا آورد.
وی آخرین بار پرسید: «آمادهای بخوابی؟»
تو پلکهات سنگین شد و جواب دادی: «آره…»
و قبل از اینکه خواب ببردت، صدای آروم اعضا رو شنیدی که گفتند:
«شببهخیر کوچولوی مریض ما…»
به محض تکون خوردنت، وی از کنار در سرشو آورد داخل: «اوه… بیدار شدی؟»
گفتنش مثل این بود که کل خوابگاه خبردار شد.
جیمین اولین کسی بود که دوید داخل: «موچی کوچولو… حالت بهتره؟»
قبل از اینکه جواب بدی، پیشونیتو لمس کرد: «خب خدا رو شکر، تب کمتر شده.»
جیهوپ با سینی سوپ وارد شد: «من آشپزخانهی خوابگاه رو نابود کردم تا اینو درست کنم، لطف کن بخور حداقل.»
_ «ممنون…»
شوگا با یه پتو روی دوشش اومد: «اگه نخوری، مجبوریم دوباره آمپول بزنیم.»
بعد با لبخند آرومی اضافه کرد: «شوخی کردم… ولی جدی بخور.»
کوکی از خواب پرید: «چی؟ چی شد؟ کی صدا کرد؟… اوه! بیداری!»
تو خندیدی، همونقدر کوچیک که گلوت اذیت نشه.
جین با یه لیوان آب گرم نزدیکت شد: «لبهات خشکه. اینو بخور، بعدش سوپ.»
نامجون هم آروم نشست لبهی تخت: «بهتر شدی؟»
بعد با لحن شوخیطور: «حداقل الان بدون گریه داری جواب میدی.»
تو لپات داغ شد: «اِ… خب… اونجا ترسیدم…»
جیمین: «بیا اینجا ببینم…»
یه بالش پشتت گذاشت که بهتر بشینی.
سوپ رو خوردی. کمکم رنگ به صورتت برگشت.
کوکی مثل یه گزارشگر رسمی گفت: «هیونگها! بیمار امروز به میزان ۶۰٪ بهبود یافته!»
شوگا: «۵۵٪ نهایتاً.»
جیهوپ: «من میگم ۶۵٪ چون سوپ منو خورد.»
جیمین با لبخند: «۵۰٪، چون هنوز صداش نازک و مریضه.»
تو: «آخه چرا درصد میدین…»
جین خندید: «چون دوست داریم مطمئن شیم خوب شدی.»
نامجون بلند شد: «وقت داروهای شبشه.»
تو: «نــــه…»
وی آرام شونهتو فشار داد: «فقط داروست، نه آمپول. قول میدم.»
تو بعد از کمی غر زدن بالاخره خوردی.
جین پتو رو رویت مرتب کرد: «حالا باید یکم بیشتر بخوابی.»
ولی قبل از اینکه بخوابی، جیهوپ موبایلشو بالا گرفت: «باید یه فیلم هم بذاریم. یه چیزی آروم…»
کوکی گفت: «من انتخاب میکنم!»
نامجون: «نه. تو اگه انتخاب کنی یا انیمهست یا اکشنی که حال بیمار رو بدتر میکنه.»
وی کاناپه رو مرتب کرد و گفت: «خودتون دعوا نکنین. یه انیمیشن آروم انتخاب میکنیم تا بخوابه.»
تو بین لبخند و خستگی گفتی: «همهتون خیلی سروصدایی…»
جین آروم دستتو گرفت: «باشه، قول میدیم آروم باشیم… تا بخوابی.»
همه آهستهتر شدن.
نامجون چراغ رو کم کرد.
شوگا کنار پنجره نشست تا مراقب باشه سرت گرم نشه.
جیمین موهات رو کنار زد و گفت: «اگه نیمهشب احساس بدی داشتی، صدام کن.»
جیهوپ زیرلب: «اصلاً اجازه نمیدیم اذیت شی.»
کوکی پتو رو تا چونهت بالا آورد.
وی آخرین بار پرسید: «آمادهای بخوابی؟»
تو پلکهات سنگین شد و جواب دادی: «آره…»
و قبل از اینکه خواب ببردت، صدای آروم اعضا رو شنیدی که گفتند:
«شببهخیر کوچولوی مریض ما…»
- ۱۰.۱k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط